آداب و سنن
«مادرت که به دنیا اومد، من کنار مادربزرگت[مادرِ مادر] بودم. اون موقعها اینجوری بود؛ زائو که در حال زاییدن و زور زدن و جون کندن بود وسط جمع دراز کشیده بود و بقیه هم «چشمبهراه»؛ همهی چشمها منتظر این بودن که ببینن پسره یا نه. اردشیر[پسرخالهی مادر] هم که داشت به دنیا میومد، من بودم. دیگه بعد اون اردشیر رو ندیدم.»
بخش دوم: مادر
«مامانبزرگت سر همهی بچههاش روزهای نزدیک به زایمانش میرفت تهران که بچه رو اونجا به دنیا بیاره، الا سر من. انگار تا رفت سوار ماشین بشه دردش گرفت و دیگه نتونست بره تهران؛ اینه که از بین ۵ تا بچه تنها کسی که متولد ساری هست منم.»
بخش سوم: عمهی دیگر
«خالهی من در فامیل متخصص نوشتن روی شکم زنهای حامله بود؛ با مرکب و قلممو روی شکم زنها دعا مینوشت تا بچهشون پسر بشه. خیلیها هر بار نذر میکردن و دعا مینوشتن تا اینکه سر بچهی سوم و چهارم بالاخره اثر میکرد و بچه پسر میشد؛ مثل فلانی و فلانی. مادربزرگت [مادرِ مادر] هم کلی دعا نوشته بود. وقتی مادرت به دنیا اومد چون بچهی اول بود، همه خوشحال شدن. ولی خالهت بعدش اومد و باز هم دختر بود؛ سگرمهها رفته بود تو هم. کلی نذر کردن؛ کلی دعا نوشتن... تا بالاخره بعدش داییت اومد.»
بخش آخر: مادربزرگ
«سر زایمان داییت دیگه ذله شده بودم. رفته بودم پیش خالهم[که خالهی عمه هم میشه] روی شکمم دعا نوشته بود؛ نذر کردیم اگر پسر بشه اسمشو میذاریم محمد. دیگه از وقت زایمان هم گذشته بود ولی به دنیا نمیومد؛ دو هفته گذشته بود. بالاخره دکتر گفت اگر خودش نمیاد باید ما درش بیاریم. سزارین کردن؛ وقتی در اومد کلی مو داشت و ناخنش هم در اومده بود. خانم فلانی دوستِ خواهرشوهرم هم بود؛ بچه که پسر شد به من گفت: بدی ته سر نمک دشندیمه وچه ریکا بیه؟ [ دیدی روی سرت نمک ریختم بچه پسر از آب در اومد؟ ].»
بخش بعد از آخر: از ماست که بر ماست
این خاطرات خانوادگی را بررسی که میکنم میبینم چقدر بین سال ۷۲ و ۴۲ تفاوت هست؛ چقدر تصور همچین دورانی سخت است و حتی باورنکردنی. چه شد که اینقدر مدرن شدیم؟ مساله را که از زاویهی دیگری بررسی میکنم میبینم پدربزرگم داروساز بود و همهی این ماجرا هم در یک خانوادهی بورژوا در مرکز یکی از پرنعمتترین استانهای کشور اتفاق افتاد. پس چرا؟ سوال من هم همین است.
پ.ن. هر چه میکشیم از اون پسری میکشیم که براش این همه نذر و نیاز شد.