آدما میان و میرن و عمر بلاگ نوشتن‌شون کوتاه شده؛ مخصوصا الان که همه عادت کردن توی توییتر جمله‌های تلگرافی بنویسن یا بخونن. دو سه سالی هست که پراکنده چندتا وبلاگ رو می‌خوندم و همه رفتن، مهاجرت کردن، خسته شدن از فضای قبلی بلاگ یا اصلا از صرافت نوشتن افتادن. الان من موندم و یک سری بلاگ خالی، آدرس‌هایی که یافت نمی‌شند و آپدیت‌هایی که نمیان، که خب مهم نیست، چون اینجا هم وضع مشابهی رو داره. دلم می‌خواست یه نظمی بر زندگیم حاکم بود که می‌تونستم درباره‌ی چند موضوع خاص و محدود - یا حتی ترجیحا یک موضوع - بنویسم، ولی خب فعلا انقدر همه چی شلوغه که امکانش نیست. خلاصه یه دوره گذشت، تموم شد، رفت، و انقدر حرف زیاد بود که نشد چیزی بنویسم، و فعلا هم چیزی نمی‌نویسم تا اطلاع ثانوی، که البته لازم نبود این رو اعلام کنم چون فرض بر این است که کسی که مدتی است ننوشته، تا اطلاع ثانوی نمی‌نویسه. تنها حرفی که فعلا دارم بزنم اینه که تغییرات ریزریز توی زندگی اتفاق می‌افتن، فقط چندان دیده نمی‌شند، و یک مقطعی هست که یکهو همه‌ی تغییرات با هم دیده می‌شند. انگار نیاز بوده از یک حدی بگذره تا محسوس باشه. فعلا اونجام، تا مرحله‌ی تثبیت‌شده‌ی بعدی. 

این هم از احوال ما.

درباره‌ی به هم رسیدن چند گروه‌ آدم و حلقه‌ها و داستان‌های مشترک و دیدن ارتباط آدم‌هایی که فکر می‌کردی هیچ ربطی به هم ندارند ولی گویا دارند هم لازم نیست من چیزی بنویسم، الخاندرو گنزالس ایناریتو و دوستان به قدر کافی مبحث رو پوشش دادند.