The tide is turning

زمان همه چیز را عوض می‌کند. همه چیز را که نه؛ اما به اندازه‌ی کافی تغییراتش چشمگیر هست که چشم‌بسته بشود گفت «همه چیز». گاهی فکر می‌کنم در طول این چند سال چقدر عوض شدم. باز هم آنقدری هست که بگوییم «زیر و رو». از شخصیت و کسب تجربه و این‌ها که بگذریم، سرگرمی‌هایم هم عوض شده. آن زمانی که تفریحم زیر و رو کردن یوتیوب‌ ـــ که تا سال ۸۸ هنوز فیلتر نشده بود ـــ با اینترنت دایال‌آپ بود برای لود شدن اجراهای زنده‌ی پینک فلوید و کویین در فلان سالن(Hammersmith Odeon,Earls Court, Royal Albert Hall) دو سه ساعتی از شب‌های جمعه‌ام به این شکل می‌رفت. خنده‌دار است. به هر نحوی بود با پیدا کردن دوست و آشنا و گشتن کتابفروشی‌های تهران و سفارش دی‌وی‌دی از خارج مجموعه‌ای از اجراهای زند‌ه‌ی راک و متال جمع‌آوری کرده بودم که مایه‌ی مباهاتم بود و سرمایه‌ی کوچکی به حساب می‌آمد. سولو‌های گیتار را در ذهنم رده‌بندی می‌کردم، رده‌بندی‌های Rolling Stone را می‌خواندم و پیج‌های ویکی‌پدیا را به دنبال هرچه نشان از تاریخ راک داشت شخم می‌زدم. چند سال به شکل مداوم این کار را ادامه دادم تا وقتی که حس کردم اسامی گیتاریست‌ها و بیسیست‌ها را حفظ شده‌ام، می‌دانم چه کسی در چه سالی چه گروهی را ترک کرد و به چه گروهی پیوست و فلان آلبوم در چه سالی منتشر شد. یادم هست اولین باری که بلک سبت(Black Sabbath) گوش کردم، تابستان دوم دبیرستان بود؛ آخرین باری که در دریا شنا کردم و اتفاقا پشتم سوخت. مادرم پشتم را پماد مالی کرده بود و من در تلاش بودم آهنگ Black Sabbath را به نحوی از سایتی پیدا کنم. چقدر همه چیز آن موقع «تازه» بود! چقدر آن فضای ترسناک و تا حدی Gothic آهنگ در وجودم رخنه می‌کرد... مدتی که گذشت تشنه‌ی دث متال سو‌ئدی و سمفونیک متال به طور عام شدم. با ذوق و شوق هر گروهی را که می‌توانستم از کنج اینترنت بیرون می‌کشیدم و به م. معرفی‌ش می‌کردم و هر یک سعی می‌کردیم از زیر سنگ هم که شده آهنگ‌هایش را پیدا کنیم؛ گاهی می‌شد و گاهی نمی‌شد.

زمان گذشت و من به riff های دث متال، به ملودی‌های پراگرسیوراک\متال و همینطور به ترکیب صدای اپرایی خواننده‌ی زن و death growl عادت کردم. دیگر برایم چیز جذابی نبودند و احساس می‌کردم تمام شده‌اند؛ به یک معنی ذوقم ته‌نشین شد. من که همیشه به دنبال گروه‌های جدید راک\متال بودم حالا که تب‌ش خوابیده بود احساس خلاء می‌کردم اما چیزی داشت جایش را پر می‌کرد: سینما. از همان شب بارانی مرداد نود که اتفاقی A Short Film about Love کیشلوفسکی به دستم رسید و دیدم، حس کردم سینما همان چیزی است که من مدت‌ها از آن غافل شده بودم. علاقه‌ی جدیدی در من شکل گرفت و تا حدی در همان مسیر قدیمی حرکت کردم و دنبالش کردم؛ سعی کردم تاریخ سینما را، کارگردان‌های مختلف ملیت‌ها و کشور‌های مختلف را و همینطور جنبش‌های سینمایی را بشناسم. می‌گویم سعی کردم چون هرگز در سینما به اندازه‌ای که آن موقع در موسیقی راک پیش رفته بودم پیش نرفتم ولی به هر شکل این روند تا کنون ادامه پیدا کرده... ولی نمی‌دانم تا کی ادامه خواهد یافت.

همکلاسی‌های قدیمی‌ام را که میبینم، در‌می‌یابم که آنها یا در پایین‌تنه قفل شده‌اند و یا در فوتبال و گیم. هنوز با همان علاقه از فوتبال و سکس حرف می‌زنند و خوش‌اند. ک. را هم دیدم که البته خودش گیتار الکتریک می‌زند اما هنوز علاقه‌ی اصلی‌ش در همان موسیقی راک قفل شده. گاهی از خودم می‌پرسم که پس من چرا تغییر کردم؟ چرا از موسیقی خسته شدم؟ چرا سعی می‌کنم فکر کنم؟ چرا خودم را با افکاری که شاید هم‌سن‌های من خودشان را با آنها درگیر نمی‌کنند درگیر می‌کنم؟ چرا نمی‌توانم در یک چیز تمرکز کنم؟ تا ابد که نمی‌شود علایق را تغییر داد؛ مگر چند سبک موسیقی وجود دارد؟ مگر چند «نوع» سرگرمی وجود دارد؟ کم؛ حداقل کمتر از آنچه من تغییر کردم.

از الان به بعد احتمالا هر چه بیشتر در مقتضیات سنی فرو خواهم رفت که جنبه‌ی اصلی‌ش جدی شدن کار و کمرنگ شدن تفریح و علایق است، اگرچه نشانه‌های این تمایل دائم به تغییر در فعالیت‌های آکادمیک‌ام هم مشخص است. با این حال نمی‌شود فهمید که حد راضی‌کننده کجاست یا در کجاست که تغییرات بالاخره جایش را به ثبات می‌دهد؛ همان‌طور که راجر واترز می‌گفت The tide is turning...

ضد خاطرات

۸ یا ۹ سالم که بود، یک بار از عمویم پرسیدم چرا زیرپیراهنش پاره است. فکر کرد و گفت که کار خودش نیست... گفت چندین سال پیش رفته بوده عراق. نمی‌دانم برای چه کاری. حتی یادم رفت در عراق چه کرده بود اما ماجرا به اینجا رسید که پای صدام به میان آمد و درگیر یک تعقیب و گریز استهلاکی شد... شخص صدام به دنبالش بود. به مرز ایران که رسیدند، هوا گرم بود. پیراهنش را در آورده بود. از پشت که نگاه کرد، دید صدام در چند قدمی‌ش است. پرید ولی در آخرین لحظه دست صدام به زیرپیراهنش گیر کرد و تکه‌ای از آنرا کند؛ برای همین است که تا الان پاره مانده.