The tide is turning
زمان گذشت و من به riff های دث متال، به ملودیهای پراگرسیوراک\متال و همینطور به ترکیب صدای اپرایی خوانندهی زن و death growl عادت کردم. دیگر برایم چیز جذابی نبودند و احساس میکردم تمام شدهاند؛ به یک معنی ذوقم تهنشین شد. من که همیشه به دنبال گروههای جدید راک\متال بودم حالا که تبش خوابیده بود احساس خلاء میکردم اما چیزی داشت جایش را پر میکرد: سینما. از همان شب بارانی مرداد نود که اتفاقی A Short Film about Love کیشلوفسکی به دستم رسید و دیدم، حس کردم سینما همان چیزی است که من مدتها از آن غافل شده بودم. علاقهی جدیدی در من شکل گرفت و تا حدی در همان مسیر قدیمی حرکت کردم و دنبالش کردم؛ سعی کردم تاریخ سینما را، کارگردانهای مختلف ملیتها و کشورهای مختلف را و همینطور جنبشهای سینمایی را بشناسم. میگویم سعی کردم چون هرگز در سینما به اندازهای که آن موقع در موسیقی راک پیش رفته بودم پیش نرفتم ولی به هر شکل این روند تا کنون ادامه پیدا کرده... ولی نمیدانم تا کی ادامه خواهد یافت.
همکلاسیهای قدیمیام را که میبینم، درمییابم که آنها یا در پایینتنه قفل شدهاند و یا در فوتبال و گیم. هنوز با همان علاقه از فوتبال و سکس حرف میزنند و خوشاند. ک. را هم دیدم که البته خودش گیتار الکتریک میزند اما هنوز علاقهی اصلیش در همان موسیقی راک قفل شده. گاهی از خودم میپرسم که پس من چرا تغییر کردم؟ چرا از موسیقی خسته شدم؟ چرا سعی میکنم فکر کنم؟ چرا خودم را با افکاری که شاید همسنهای من خودشان را با آنها درگیر نمیکنند درگیر میکنم؟ چرا نمیتوانم در یک چیز تمرکز کنم؟ تا ابد که نمیشود علایق را تغییر داد؛ مگر چند سبک موسیقی وجود دارد؟ مگر چند «نوع» سرگرمی وجود دارد؟ کم؛ حداقل کمتر از آنچه من تغییر کردم.
از الان به بعد احتمالا هر چه بیشتر در مقتضیات سنی فرو خواهم رفت که جنبهی اصلیش جدی شدن کار و کمرنگ شدن تفریح و علایق است، اگرچه نشانههای این تمایل دائم به تغییر در فعالیتهای آکادمیکام هم مشخص است. با این حال نمیشود فهمید که حد راضیکننده کجاست یا در کجاست که تغییرات بالاخره جایش را به ثبات میدهد؛ همانطور که راجر واترز میگفت The tide is turning...