یک. 

- «آقاا بیا پایین! دارن می‌زننا !»

+ «خااانوم من نظامی‌ام، من برم قایم بشم که هیچی دیگه!»

خانم حمزوی رفت زیرزمین. هواپیماهای عراقی بمباران می‌کردند و آقای حمزوی هم روی پشت بام آن آپارتمان دو طبقه‌ی کوچه‌ی قابوسنامه دست‌هایش را سایه‌بان چشم‌هایش کرده بود و کنجکاوانه وارسی می‌کرد که هواپیماها از کدام سمت می‌آیند و به کدام سمت می‌روند. هر بار که بمباران می‌شد همین بساط بود، تا خانم حمزوی همه‌ی طلاهایش را جمع کند و آرام آرام پله‌های ساختمان کلنگی را پایین برود و یک جوری آقای حمزوی را راضی کند که پایین بیاید، شهر را آتش بر‌می‌داشت. آن موقع آقای حمزوی هفتاد را اقلا داشت ولی سر حال بود. انگار همیشه سر حال بود. سرگرد بازنشسته‌ی سال ۳۲ که هیتلر را از نزدیک دیده بود و ۶۰ سال حقوق بازنشستگی ارتش را گرفت. اخلاقش تند بود و وسواس عجیب و غزیبی داشت. در ارتش هم گویا با همه دعوا می‌کرد که سر آخر با درجه‌ی سرگردی بازنشسته شد و خودش هم می‌گفت که خوب کردم چون دوستانش که ماندند زمان انقلاب سرلشکر شدند و یکی‌یکی رفتند زیر تیغ. مامان می‌گفت گاهی ساعت ده صبح از همه جا بی‌خبر بلند می‌شدند و این آقای حمزوی بود که صدایش را با آن لهجه‌ی تهرانی ول داده بود که: «...خااانووم، من از صبح بلند شدم خورشتمو بار گذاشتم، ماست و خیارمو درست کردم، الانم دارم هندونه‌مو می‌خورم...». 

دو.

از کنار آن آپارتمان کوچه‌ی قابوسنامه می‌گذرم. معلوم نیست کی ساخته شده، شاید دهه‌ی پنجاه، از وقتی دایی احمد هم ساکن آنجا بود. دایی احمد در آمریکا حساب‌داری یا اقتصاد خوانده بود. در اداره‌ی آب و فاضلاب کار می‌کرد و بعد هم در سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی. حقوقش خوب بود، کارش خوب بود، از وضع مملکت راضی بود. گاهی وقت‌ها آخر هفته‌ها یا تعطیلی‌ها با زنش می‌رفتند پاریس و برمی‌گشتند. برای ما که خارج رفتن گذشتن از هفت خوان است اصلا قابل تصور نیست که کسی پاسپورتش را بردارد و درجا سوار هواپیما شود و دو روزه برود پاریس و برگردد. انقلاب که شد فهمید دیگر نمی‌تواند بماند، چون نمی‌خواست کراواتش را باز کند یا از اصلاح روزانه صرف نظر کند. زنش هم نمی‌خواست چادر بگذارد. با وجودی که در اداره می‌خواستندش خودش را بازخرید کرد و رفت هانوفر، یک سوپرمارکت باز کرد. 

سه. 

مامان گریه می‌کرد. می‌گفت اگر پدر داشت انقدر سختی نمی‌کشید و مجبور نمی‌شد خودش یک‌لاقبا بیاید تهران و یک‌تنه برود سازمان سنجش که آقا این گزینش چه وضعی است و من چرا دانشگاه قبول نمی‌شوم، که اگر پدر زنده بود آن همسایه‌های دهاتی اصلا جرات نداشتند حرف مفت بزنند. بالاخره دکتر هادی محمودیان و داروخانه‌ی مهر را همه در ساری می‌شناختند. 

عمه‌جان تعریف می‌کرد که خانم فلانی زنگ زده بود به مرحوم مادربزرگ که این چه ازدواجی است و بالاخره فلانی را و پدرش را همه در ساری می‌شناسند و چرا باید با دختر خیاط وصلت کند. گفتم حالا دیگر خانواده کدام است؟ از خانواده‌ی سنگ اسم یک خیابان ماند و از خانواده‌ی روحانی اسم یک کوچه. از خانواده‌ی کلبادی و رمدانی هم یک دستگاه خانه‌ی اربابی که الان دست میراث فرهنگی است و عده‌ای نواده که معلوم نیست هرکدامشان کجاست. آن زمانی که سردار جلیل کلبادی سلطان ساری بود گذشت. حالا باغ‌های داخل شهر را یکی‌یکی دهاتی‌های ثروتمند می‌خرند و پاساژ می‌سازند. 

چهار. 

تا ده-یازده‌سالگی تهران که می‌آمدیم می‌رفتیم آن خانه. لیلا و رضا و مریم و مادربزرگ هنوز ساکن آن خانه بودند. از همان دهه‌ی شصت که مادرم در دانشگاه ایران علوم آزمایشگاهی می‌خواند و بعدش که تمام شد و بعد وقتی با پدرم ازدواج کرد و پدرم رزیدنت بود و وقتی محمد آمد تهران و بعد هم انصراف داد و برگشت ساری و بعد سال ۷۲ لیلا آمد و سال ۷۸ مریم. بالاخره لیلا و رضا رفتند ژاپن و خیلی اتفاقی خانه‌ی عباس‌آباد جور شد.

نمی‌دانم چرا بچه که بودم انقدر موزه دوست داشتم. با مادرم کل موزه‌های تهران را گز کردیم، از این موزه به آن موزه و هر بار هم خسته و گرسنه برمی‌گشتیم به راه‌پله‌ی قدیمی که بوی کهنگی می‌داد. در واقع حتی نطفه‌ی من هم در این خانه بسته شده بود، در یکی از آن شب جمعه‌هایی که دکتر بدیعی لابد نتوانسته بود بیاید، چون طبق قانونی نانوشته هر هفته شب جمعه باید دکتر بدیعی می‌آمد و با پدرم اختلاط می‌کرد. 

پنج. 

آقای حمزوی بالاخره در سال ۹۲ از کبر سن و در حالی که هیچ مشکل خاصی نداشت عمرش را داد به ما. خانم حمزوی ده سال قبل‌ترش رفته بود و در این فاصله آقا دو بار ازدواج کرد؛ بین نود سالگی و صد سالگی. می‌گفتند فیلش یاد هندوستان کرده. دایی احمد در سی سال اخیر یک بار برگشت ایران. ما هم بعد ۸۲ دیگر پایمان را آنجا نگذاشتیم. لیلا و رضا جدا شدند، مریم هم ازدواج کرد و رفت کانادا و مادربزرگ را هم با خودش برد. پدر و مادر من هم در ساری پیر می‌شوند و من هنوز هم کارم در جایی نزدیک خانه‌ای که نطفه‌ام در آن بسته شد گیر است و کنارش رد می‌شوم و هر بار هم کنجکاوانه نگاهش می‌کنم.

شاید چند سال بعد به فکر ورثه بیفتد که خانه‌ی کلنگی را بفروشند و ساختمان جدیدی بسازند که خاطرات جدیدی رقم بزند.