علامت سوال

حرفی برای گفتن ندارم. خسته شده‌ام از این پروژه‌ی مسخره و هر ساعتی که رویش وقت می‌گذارم شکنجه است. غر زدن هم خسته‌ام می‌کند. مجموعه‌ی بیماری و کمبود غذا و دلتنگی و آینده‌ی مبهم و استاد کسکش و پروژه‌ی کوفتی زندگی‌ام را شیرین کرده، به شیرینی یک علامت سوال گنده. تمام.

پ.ن. به محض اینکه از دست این کسشعر رها شوم درباره‌ی روزمرگی و ژان دیلمن خواهم نوشت. 

گهی زین به پشت و گهی شتر به پشت

ده روز پیش آنفولانزا گرفتم. به هر زحمتی بود، دوران تب و توهم و هذیان و ترشحات گلو و بینی را رد کردم. تازه میخواستم دوباره به انجام کارها برگردم که این جمعه پایم خورد به میز و در کمال تعجب، انگشت کوچک پای چپم شکست. پدر و مادرم انگار مطمئن شدند که من تنهایی از پس تمامی بحرانها برمیایم، کاملا خونسردند. خوب میشه؟ نه. همواره ممکنه دفعتا جوری به گا بری که فکرش رو هم نمیکردی، کسی هم نیست که ریدمانت رو جمع کنه. خودتی و خودت، با تمام کسشعرهایی که آخرین ترم لیسانس در خودش داره. 

وقتی که اوضاع نسبتا به کامه، ما کار خاصی نمیکنیم جز گله و شکایت؛ خبر هم نداریم که به، این که خوبه. هر چقدرم به گا رفته باشی بازم میتونی بدتر بشی. از یه جایی به بعد هم بدبختیها خنده دار میشند، درست مثل اینکه وسط یکی از کمدیهای سیاه برادران کوئن باشی.