مازندران
من در مازندران به دنیا آمدم. من مازندرانی هستم. در چند سال اخیر اما به ندرت در مازندران بودهام؛ مازندرانی که تهرانیها وقت و بیوقت به آن یورش میبرند. آنچه که از مازندران برایم مانده، اصطلاحات گویش مازندرانی است که شاید معادلش در زبانهای دیگر موجود نباشد و علاقه به برنج و مرکبات. آن چیزی که اسمش را ناسیونالیسم میگذارند، من ندارم؛ نه نسبت به ایران و نه نسبت به مازندران. منتهی علاقه به مازندران برایم قویتر است، چون جایی است که به نحوی با آن اخت شده بودم و ویژگیهای منحصر به فردی دارد؛ خاطراتی که روز به روز محوتر میشوند.
تابستانهای مرطوب، بارانهای ملایم، کته، کدو در انواع و اقسام، مرکبات، مرکبات، مرکبات. بهار نارنج، شیرهی درخت پرتقال، آب نارنج و آب غوره. خوردن تا حد خفگی، گردوهایی که تاب رطوبت را ندارند و میپلاسند، پدربزرگی همنام که حرف نمیزند. نان قندی، «بالاخانه»ی مادربزرگ، تپهی همیشه مهآلود، طوفان رنگ در پاییز. خوابهای عمیق، شوخطبعیهای کنایهآمیز، گربههای لوس، سگهای وفادار. مناسبات قدیمی خانوادگی و خانوادهی چندتکه شده، لهجهی انگلیسی مخلوط با مازندرانی، مهمانیهای مسخره. شاهتوت، ازگیل ژاپنی و گوجه سبز، بعد امتحان. برچسب «دهاتی» به عنوان فحش، گربههایی با اسم شاهنامهای: کیکاووس، کیقباد و کیخسرو.
تپهای که مدرسهمان رویش بنا شده بود، هنوز همانجاست، کنار جنگل بلوطی که روز به روز آلودهتر میشود. درختهای بلوط هنوز هم زندهاند، هنوز هم زرد و قرمز و قهوهای و سبز میشوند، هنوز هم زمستان بیبرگ و برهنه میشوند و بارشان را سبک میکنند؛ تنها با این تفاوت که هر سالی که میگذرد، در ذهنم محو و محوتر میشوند، مانند تصویر که رنگش میپرد، ترک برمیدارد و محو میشود.
یک جا نوشته بودم: تنها تصاویر را یارای گریز از جور زمانه است. الان باید اینطور اصلاحش کنم: از آن همه سال رفتن و آمدن، صحبت کردن و خوردن، فکر کردن و آرمیدن، حالا تنها تصاویر و مزهها در ضمیرم ثبت میشود. باقیش انگار آنقدر مهم نیست.