حرفی برای گفتن ندارم. خسته شده‌ام از این پروژه‌ی مسخره و هر ساعتی که رویش وقت می‌گذارم شکنجه است. غر زدن هم خسته‌ام می‌کند. مجموعه‌ی بیماری و کمبود غذا و دلتنگی و آینده‌ی مبهم و استاد کسکش و پروژه‌ی کوفتی زندگی‌ام را شیرین کرده، به شیرینی یک علامت سوال گنده. تمام.

پ.ن. به محض اینکه از دست این کسشعر رها شوم درباره‌ی روزمرگی و ژان دیلمن خواهم نوشت.