آدم‌ها با روزمرگی‌هایشان زنده‌اند؛ همان چیزی که به شکل روتین شبانه‌روز انجام می‌دهند. می‌گویند آدم‌ها زندگی می‌کنند، اما اشتباه می‌گویند، آدم‌ها فقط روزمرگی می‌کنند. کم پیش می‌آید که این حلقه‌ی باطل زندگی، این روزمرگی، به نحوی شکسته شود... شکستن حلقه‌ی باطل روزمرگی کار هر کسی نیست. روزمرگی البته لزوما بد نیست؛ به هر حال آدم به سنی می‌رسد که دیگر ماجراجویی و «جدید» بودن هر تجربه دلش را می‌زند؛ اینکه آخر هفته را ــ مثلا تنیس بازی کند و سیگار برگ بکشد ــ و دوشنبه‌ها برود رستوران نوعی اطمینان از تثبیت شدن زندگی به آدم می‌دهد؛ اطمینانی که زندگی‌شان دیگر «هردمبیل(!)» نیست و دوران ماجراجویی سرآمده و دوران نسبتا خوشی آغاز شده(تازه اگر فرد خوش‌شانس باشد و به زندگی خودش به نحوی نریده باشد) که در نهایت این نوید را می‌دهد که مرگ یک قدم نزدیک‌تر شده؛ پایان خوبی است، نه؟

روبرو شدن با روزمرگی‌های جدید، مثل روبرو شدن با فرهنگ‌های جدید است. زندگی انسان در جوامع و اصولا شرایط اجتماعی و سن و جنسیت فرد هم نقش به‌سزایی در تعیین نوع روزمرگی ایفا می‌کنند. همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم روبرو شدن با چند نوع روزمرگی جدید پس از مدت‌ها چقدر برایم زجرآور بوده؛ روزمرگی‌های یک زن ۸۵ ساله یا یک مرد ۶۰ ساله، صحبت در مورد نحوه‌ی ماست زدن یا تهیه‌ی فلان غذا، درباره‌ی اتفاقاتی که برای نوه‌شان افتاده، درباره‌ی ازدواج فلانی و اتفاقاتی که طی آن ازدواج رخ داده برای کسی که روزمرگی‌ش شامل ظهر ناهار خوردن در سلف و غروب سیگار کشیدن در لوپ(مقابل دانشکده صنایع) و کسشر فرهنگی\ادبی\سینمایی\فلسفی\خاله‌زنگی گفتن در این فاصله است با تونل وحشت رقابت می‌کند. این چند روز باعث شده که آینده را ببینم؛ خودم را در قالب یک مرد پنجاه‌ساله و همسر ــ فعلا تخیلی‌ام را ــ در قالب یک زن پنجاه‌ساله می‌بینم. می‌بینم که مرد‌ها در مورد نحوه‌ی وام گرفتن از فلان بانک و زن‌ها در مورد نحوه‌ی ترشی انداختن حرف می‌زنند؛ همه‌ی لبخندهای تصنعی را می‌بینم و دم نمی‌زنم. می‌دانید، آخر زندگی نباید به آن هیجان‌انگیزی که در افسانه‌ها آمده باشد. 

آنان که محیط فضل و آداب شدند\در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون\ گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند